تبليغاتX
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...

روزگار غریبی ست,نازنین!!!

 

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
                                                 از خدا چرا صدا نمي رسد؟

فريدون مشيري

 

لایه های پیاز است

روزهای من

لخته لخته و

مثل هم

و در اختیار من نیست

سوز اشک

تمام می شوند

                        روزها

و تو پیشم نیستی.

شمس لنگرودی

 

*میدونم اشتباهه اما نمیتونم کاری کنم ؟!میتونم اما نمیخوام ؟!میخوام اما میترسم ؟!میترسم چون ...

 

*ای خدااااا

                   کمکم کن!!!

 

*دارم دیوونه تر میشم...

 

*ميدونم يه روز ميفهمي روزي که دنيا رو گشتي///من چه طور تو رو ميخواستم تو چطور ازم گذشتي!!!

(بی ربط به دنیام بود اما دوس داشتم بنویسم)

 

*طعنه نزن به گریه هام///تنها تو میمونی برام!!!

 

*من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست///گاهی به یک آغوش وابستگی بد نیست!!!

 

*آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن///نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:29 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

سلام...


اميدوارم حال همه تون خوب باشه که اينطوري لااقل منم خوشحال شم...


يادمه پارسال اين موقع نوشته بودم *آدمي مي نويسد چون رنج دارد چون ترديد دارد *،

 يکسال گذشت و من تنها اين جمله رو بيشتر و بيشتر درک کردم!!!

نميخوام طولاني بنويسم فقط بايد 2 سالگي وبلاگم رو اعلام کنم ،

 2سالگي بودن در کنار دوستاي مهربوني که تو دنياي حقيقي هم تو ذهنم دارمشون...


دوستايي که دورادور تنهام نذاشتن...ممنونم از همه تون...

 

 

و تاريخ تولد بهانه ايست تا  فراموش نکنيم آمدنمان را...

و من هم 21 آبان رو فراموش نمي کنم...روز آمدنم ...

چراغ‌ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی با کلاه،


که عنقریب به فوت بی‌رمقی


الف خواهد شد
                    و داستانی دیگر...

عباس صفاری

چشم براه روزي که تولدم مثل بچه گي ها بهترين روزم باشه!!!...

چون ابری سرگردان میگرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی؟
 
دوستاي گلم بابت داشتنتون خدا رو شکر ميکنم...

 

نیازمند دعای دلهای پاکتون

 

نازنين (آخرين روز 19 سالگي)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:0 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

 

برو برو که خسته از شکستنم///من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم...

 

هوا واسم سنگینه...

 

*مرام و معرفت رو تو وجود کسی دیدم که وقت رفتنش زد زیر قولش.اما مطمئنم ازون محکمتر و

 مهربونتر و با معرفتتر نمی بینم...انشالله که به هرچی میخواد برسه...

صبور خوب خانگی

 شریک ضجه های من

خنده ی خسته بودنم

زنگ خطر نمیشود...

 

*اما چه بايد مي گفتم؟

 چه داشتم براي گفتن جز اين که چشم هايش خواب و خوراک از من گرفته اند؛


که ساعت ها به او فکر مي کنم در طول روز؛


 که او با من خودي شده چون شعرهايم، نفس هايم، رد بخيه هاي روي دستم...


...رفت...

بايد کنار مي آمدم با اين زخم که قرار بود - مانند رد بخيه هاي روي تنم - تمام عمر با من بماند...

قسمتی از بیست قدم مانده به خوشبختی یغما گلرویی

 

 

 

*برای داداش جاوید: غیرممکن ممکن ه...

شرح این غصه ستاره تو به طبیبان مگو///که طبیبی به دلم زخم غریبانه زده...

 

*نمیدونم تاوان چی رو میدم. اما هرچی هست خیلی سنگینه...شکستم...

 

*کاش داداشم همیشه خونه بود...پیشم...

 

*واسم دعا کنید همه ی روزایی که پریناز میگه تموم میشه زودتر بگذرن.تحملم تموم شده...

عشق است جمال آنکه در اوج غرور///به هرچه داشت نام دل پا زد و رفت...

 

*تف به این زندگی نامرد...اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش...

 

در پناه حق

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 22:12 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

 

چقدر تنها تر شدم...

 

بقول قیصرامین پور:

 

"ديري‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با اين‌همه در عين بي‌تابي صبورم..."

 

من صبورم اما بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم...


 

من هنوزم می نویسم نامه بر باد و بر آب...

 

دلم از جمع شدن اینهمه غم توش سنگینه... خیلی...

 

*فردانوشت :آخرین دیدار...روز خداحافظی مان...و بعد از آن...

               آخرین خبر...۲۲ اسفند روز تولدش...

               آخرین یادگاری...دست خطی در دفتر خاطرات...

 

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند...

 

امیر زمانی فر عزیز رفتی اما یادت همیشه باماست...

 

خدایش بیامرزد...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:2 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |

 

بعد اومدن نتايج چندين روز شاهد زنگهايي بودم که بي جواب ميموند،آدمايي که به راحتي ميشد فهميد

هدفشون از زنگ زدن فضولي بود يا واقعا" من واسشون اهميت داشتم.


تموم لحظاتم فقط به يه جمله از "رهگذر"م فکر ميکردم که به يقينش رسيدم:


"درس بخون که اگه پشت کنکور بموني هيچ دوستي نداري. تويي و چارديواري اتاقت..."


درسته پشت کنکور نموندم فقط به نتيجه ي مطلوبم نرسيدم اما اين حرفش واسه همه ي ثانيه هاي تنهاييم

بود.

ثانيه هايي که احتياج بودن دوستي که بايد مي بود تو بغضم بود و حس خفگي از اينهمه تنهايي تنهام نذاشت.


از خدا دلگيرم چون مثل خيليا ناراحتيم بعد نتايج از فرصت بر باد رفته ي بدون تلاش نبود، من تموم تلاشم رو

 کردم و به آرزوم نرسيدم، و اين دليلي بود بر اينکه هرگز به کسي سفارش نکنم درس بخونه.

 


منو بردن تا تمومه خستيگيم رو در وطن دومم بابلسر بريزم.بقول داريوش:


"ميروم دل مردگي ها را ز سر بيرون کنم"


اما نتونستم مثل اون باشم و بگم:


"گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم"


که اونجا هم ديگه برام مثل هميشه نبود. يه حس غريبي که همه جا همرامه اونجا هم بود.جايي که هميشه

بهترين خاطراتمو ساخته بودم!


تموم هشت روزم تو بابلسر پر بودن با ايليا بود، کسيکه انگار مطمئن بودم آينده اش مثل من پر از استرس

خواهد بود.


با يه کوله بار پر دلبستگي به ايليا ي چهار ماهه برگشتم جايي که در و ديوارش پر از خاطرات بدن.


تداعي همه ي روزهايي که زحمت مي کشيدم و نميدونستم بي نتيجه ست!


بخاطر غيبتم و اينهمه غم که سوغات آوردم از همه تون عذر مي خوام.


آخه اينجا تنها جايي که منم بدون هيچ حرف نگفته! و يه عده دوست مهربون!

راستی مدیریت بازرگانی قبول شدم...


مرسي بخاطر همه ي مهربونياتون...


عذر ميخوام بخاطر همه ي نامهربونيام...

 

*چند روز بعد نوشت : چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم...

 

و در انتظار درانتظار نماندنتان

وسيع باش و تنها...

 

در پناه حق

 

تنهاترين نازنين کره ي خاکي...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:28 توسط تنهاترین نازنین کره ی خاکی...| |


Design By : Night Skin