ياد بگذشته به دل ماند و دريغ...
روزگار غریبی ست,نازنین!!!
برو برو که خسته از شکستنم///من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم... هوا واسم سنگینه... *مرام و معرفت رو تو وجود کسی دیدم که وقت رفتنش زد زیر قولش.اما مطمئنم ازون محکمتر و مهربونتر و با معرفتتر نمی بینم...انشالله که به هرچی میخواد برسه... صبور خوب خانگی شریک ضجه های من خنده ی خسته بودنم زنگ خطر نمیشود... *اما چه بايد مي گفتم؟ چه داشتم براي گفتن جز اين که چشم هايش خواب و خوراک از من گرفته اند؛ بايد کنار مي آمدم با اين زخم که قرار بود - مانند رد بخيه هاي روي تنم - تمام عمر با من بماند... قسمتی از بیست قدم مانده به خوشبختی یغما گلرویی *برای داداش جاوید: غیرممکن ممکن ه... شرح این غصه ستاره تو به طبیبان مگو///که طبیبی به دلم زخم غریبانه زده... *نمیدونم تاوان چی رو میدم. اما هرچی هست خیلی سنگینه...شکستم... *کاش داداشم همیشه خونه بود...پیشم... *واسم دعا کنید همه ی روزایی که پریناز میگه تموم میشه زودتر بگذرن.تحملم تموم شده... عشق است جمال آنکه در اوج غرور///به هرچه داشت نام دل پا زد و رفت... *تف به این زندگی نامرد...اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش... در پناه حق چقدر تنها تر شدم... بقول قیصرامین پور: "ديرياست از خود، از خدا، از خلق دورم با اينهمه در عين بيتابي صبورم..." من صبورم اما بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم... من هنوزم می نویسم نامه بر باد و بر آب... دلم از جمع شدن اینهمه غم توش سنگینه... خیلی... *فردانوشت :آخرین دیدار...روز خداحافظی مان...و بعد از آن... آخرین خبر...۲۲ اسفند روز تولدش... آخرین یادگاری...دست خطی در دفتر خاطرات... رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند... امیر زمانی فر عزیز رفتی اما یادت همیشه باماست... خدایش بیامرزد... بعد اومدن نتايج چندين روز شاهد زنگهايي بودم که بي جواب ميموند،آدمايي که به راحتي ميشد فهميد هدفشون از زنگ زدن فضولي بود يا واقعا" من واسشون اهميت داشتم. بود. ثانيه هايي که احتياج بودن دوستي که بايد مي بود تو بغضم بود و حس خفگي از اينهمه تنهايي تنهام نذاشت. کردم و به آرزوم نرسيدم، و اين دليلي بود بر اينکه هرگز به کسي سفارش نکنم درس بخونه. بهترين خاطراتمو ساخته بودم! خواهد بود. راستی مدیریت بازرگانی قبول شدم... *چند روز بعد نوشت : چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم... و در انتظار درانتظار نماندنتان وسيع باش و تنها... در پناه حق تنهاترين نازنين کره ي خاکي... نتيجه ي تموم تلاشم چيزي اومد که براي اولين بار از ته دلم گفتم : " چي فکر ميکردم چي شد "!!! خواهشا" از نوشتن اين جملات خوددراري کنيد چون ديوونه کننده ست : " حکمت خدا بوده ـ دانشگاه خبري نيست ـ کنکور آخر دنيا نيست ـ شکست مقدمه ي پيروزي و... " هر کدومتون اگه جاي من بوديد که از۴ تير۸۷ تا ۲ تير ۸۸ نه زندگي تون معلوم بود, نه تفريح, نه غيره اگه جاي من بوديد که عروسي دختر عموتون نمي رفتيد, اگه جاي من بوديد که روزي حداقل ۸ ساعت مي خونديد و اين ميشد نتيجه اش مثل من ديوونه ميشديد, مثل من با خدا قهر ميکرديد ,مثل من تصميم به... اگه جاي من بوديد به اين نفرات اولي که ميگن ۱۰ ساعت مي خونديم و مسافرتهاي چند روزه هم ميرفتيم فحش ناموسي مي دادي چون مي دونستيد دروغ ميگن... الان ۳ ساعت از اومدن نتيجه ي تلاشم ميگذره و من هنوز هم گريه ميکنم... نميخواستم آپ کنم اما اومدم که بگم معلوم نيست جهت زندگيم کجا بره نظراتونو در اسرع وقت ميخونم و پيشاپيش از همه ي دوستاني که نظر ميزارن ممنونم... از همه ي شماهايي که دعام کرديد ممنونم متاسفم مثل اينکه خدا هيچ جوره به ما حال نميده... اگه برگشتم ميام پيشتون اگرم نه حلالم کنيد... موفق باشيد و سربلند... *چندروز بعد نوشت:... گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب / که معراج دل بود به درگاه مهتاب / در اون درگه عشق چه محتاج نشستم / تو هر شام مهتاب به یادت شکستم / تو از این شکستن خبر داری یا نه / هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟!!! گذر روزهای سخت با تکرار بی وقفه و پیاپی شام مهتاب داریوش از طلوع آفتاب امروز تا همیشه... و در انتظار درانتظار نماندنتان در پناه حق تنهاترين نازنين کره ي خاکي... که پیاده رو ها لیز و یخبندان بود بی هوا رفت بی هوا ماندم چه هوایش امروز که پیاده رو ها لیز و یخبندان است در سرم پیچیده است...!!! محمد زهری شرح آنچه بر ما و دل بی قرارمان گذشت چیزی نبود جز کنکوری سخت تر از پارسال و دوبار دگرگونی احوال معده و مهمان شدن در توالت های مدرسه ی مدرس... ما که امیدمون رفته اما شاید بشه... میمانیم و فریاد میزنیم بلکه خدایمان صدایمان را بشنود شاید!!! بابت همه ی دلگرمی ها و دعاها ممنونم یک دنیا... * چند روز بعد نوشت:زندگی بر من و امثال من که زندگی رو به طرز وحشتناکی سخت میگیرن حرومه... * چند روز بعد نوشت:ديدن چندبار در روز فيلمهاي بي وفا(ايراني)و زن دوم اين روزها با اينکه خيلي روحيه ام رو از ايني که هست بدتر ميکنه و در انتظار درانتظار نماندنتان در پناه حق تنهاترين نازنين کره ي خاکي...
که ساعت ها به او فکر مي کنم در طول روز؛
که او با من خودي شده چون شعرهايم، نفس هايم، رد بخيه هاي روي دستم...
...رفت...
![]()
![]()
![]()
تموم لحظاتم فقط به يه جمله از "رهگذر"م فکر ميکردم که به يقينش رسيدم:
"درس بخون که اگه پشت کنکور بموني هيچ دوستي نداري. تويي و چارديواري اتاقت..."
درسته پشت کنکور نموندم فقط به نتيجه ي مطلوبم نرسيدم اما اين حرفش واسه همه ي ثانيه هاي تنهاييم
از خدا دلگيرم چون مثل خيليا ناراحتيم بعد نتايج از فرصت بر باد رفته ي بدون تلاش نبود، من تموم تلاشم رو
منو بردن تا تمومه خستيگيم رو در وطن دومم بابلسر بريزم.بقول داريوش:
"ميروم دل مردگي ها را ز سر بيرون کنم"
اما نتونستم مثل اون باشم و بگم:
"گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم"
که اونجا هم ديگه برام مثل هميشه نبود. يه حس غريبي که همه جا همرامه اونجا هم بود.جايي که هميشه
تموم هشت روزم تو بابلسر پر بودن با ايليا بود، کسيکه انگار مطمئن بودم آينده اش مثل من پر از استرس
با يه کوله بار پر دلبستگي به ايليا ي چهار ماهه برگشتم جايي که در و ديوارش پر از خاطرات بدن.
تداعي همه ي روزهايي که زحمت مي کشيدم و نميدونستم بي نتيجه ست!
بخاطر غيبتم و اينهمه غم که سوغات آوردم از همه تون عذر مي خوام.
آخه اينجا تنها جايي که منم بدون هيچ حرف نگفته! و يه عده دوست مهربون!![]()
مرسي بخاطر همه ي مهربونياتون...
عذر ميخوام بخاطر همه ي نامهربونيام...![]()
![]()

![]()
![]()
...ای روزگارررررررررررررررررر...خسته شدمممممممممممم...
اما لذت بخش ترين کار زندگيمه...
با ديدنشون ياد دروغگويي و صداقت و مردونگي و مهربوني اطرافيانم که خيلي دوسشون داشتم و دارم ميوفتم...
سکانس خداحافظي سحر ذکريا و نيکي کريمي تو ترمينال از ته دلم از خدا خواستم منو و پرينازم روزي مثل اون روز نداشته باشيم...
(آمين)![]()
دلواپس دلواپسي هايتان
| Design By : Night Skin |


